دیشب خواب دیدم آمریکا بهمون حمله کرده. نمیدونم چی شده بود که تصمیم گرفته بودن پدر ما رو دربیارن. از پنجره دیدم با سفینههای رنگی اومدن تو آسمونمون و فهمیدم دیگه کارمون تمومه. بعدش شروع کردن گازهای خفهکننده رو از پنجرهها تزریق میکردن تو خونههامون و ما حتی نمیتونستیم پنجرههامون رو بسته نگه داریم.
ما سر شام نشسته بودیم و بابام نیومد شام بخوره. دیروز خواهرم برام گفته بود که از شام نخوردن بابا خیلی اذیت میشه و شاید دلیل خوابهای بدش و فریادهایی که تو خواب میزنه، همینه. امشب که نیومد منم عصبی شده بودم و هرچی میخوردم سیر نمیشدم. یک روز تمام فکر کردن درباره پوچی زندگی خودم، تمام انرژیم رو گرفته بود و بعدش دیدن پوچی زندگی خانوادم نمیذاشت انرژیم برگرده.
همه رفته بودن و من هنوز داشتم میخوردم که صدای جر و بحثشون اومد. سر و صدای کشندهای که من حتی نمیتونستم گوشامو بسته نگه دارم در برابرش. میرفت تو تمام وجودم و فهمیدم دیگه کارم تمومه.
پاشدم آروم میزو جمع کردم. اشکامو جمع کردم، دردای عصبیم... خودمو جمع کردم و اومدم تو اتاق، چراغو خاموش کردم و فقط با خودم فکر کردم چرا من تو تاریکترین نقطهی جهان به دنیا اومدم؟
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 22:32 توسط physicist| |
In The Highest Dimension...ما را در سایت In The Highest Dimension دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 5