i miss being missed

خرید بک لینک

به خودم میگم من بزرگ شدم. 23سالگی وقت چسناله کردن نیست. این کارا مال بچه هاست و الان اگه من غصه تنهایی بخورم و افسرده بشم، موجود ضعیفی هستم که فقط سنش رفته بالا و خودش رشد نکرده و این واسه من خیلی بده. من بهترین ترکیب علمی دنیا رو بلدم؛ فیزیک خوندم و روانشناسی، دو تا علم که نقطه ی مقابل همن، دو سرانتهایی طیف علوم و دونستن هر دوی اون ها بهم حس اشراف رو کل این طیف رو میده. اون وسط مسطا هم هومیوپاتی خوندم که ترکیبی از این دوتاس به علاوه ی دانش کائنات. هومیوپاتی مثل یه هایکو بود، در کوتاه ترین شکل ممکن وسیع ترین منظره رو برام توصیف کرد. حالا با این همه بار علمی و فکر پیشرفت کرده و آشنایی با کائنات و بعدهای بی انتهاش، ناله کردن من چه معنی ای میتونه داشته باشه؟

متن هایی که نوشتم، همونایی که ترکیب حالات فیزیکی و روانشناسیه، اونا بی نظیرن، اگه کسی باشه هردوش رو بفهمه میدونم به شگفت انگیزیشون اعتراف میکنه. آدمی با اون حال و احوال آیا باید شب ها قبل از خواب سگشو بغل کنه و با چنگ زدن موهای اون به مردی فکر کنه که میتونست الان کنارش باشه؟ آیا این درسته که تو 23 سالگی یه آدم زیر گرمای تن عروسکی که باهاش میخوابه به گرمای تن کسی که دوست داره فکر کنه؟ این مسخره نیست؟ آدمی اونقدر قوی که بتونه سال ها تنها باشه آیا مسخره نیست این رمانتیک بازی های بچه گانه ش؟

من میگم هست اما روانشناسی میگه نیست. اگه درمان PTSD، این باشه که بیمار بشینه و از آسیبی که بهش رسیده حرف بزنه، اونو با تمام جزئیات بگه، تمام احساسات همراه با حادثه رو بگه، دوباره افسرده شه اما از این روبرو شدن نترسه و ادامه تا ببینه زخمش چیز وحشتناکی نیست و میشه باهاش کنار اومد؛ پس ناراحتی من از تنهایی و پس لرزه هاش، به عنوان ترومای کوچیک آیا نمیتونه با همین کسشر نوشتن ها درمان بشه؟ روانشناسی میگه که اگه ننویسم و حرف نزنم اوضاع وخیم تر هم میشه...

من بازم میگم مسخرس اما فیزیک میگه نیست. مگه من چقد میتونم انرژی دهنده باشم؟ بالاخره یه جایی دیگه زورم نمیرسه. ما تو طبیعت، گیرنده ی مطلق داریم، سیاهچاله! اما دهنده ی مطلق نداریم و منم جزوی از این طبیعتم....

مگه چقدر از انرژی ای که میگیرمو میتونم به کار مفید تبدیل کنم؟ فیزیک میگه امکان نداره که بخشیش تلف نشه. خب قاعدتا منم نمیتونم همش حرفای مفید بزنم و کارای مثبت بکنم و خوب و مهربون باشم. باید اون وسط مسطا یه کسشریم بگم دیگه. نه؟

خب ولی من قوی تر از این حرفام که تسلیم قوانین فیزیک و نظریات روانشناسی بشم و بذارم افسردگی بهم غلبه کنه. کسشر تو فکرم میاد، تو ذهنم می پیچه، بهم فشار میاره ولی نمی نویسمش. نمیذارم بیاد تو دنیای واقعی، نمیذارم سرنوشتم رو بسازه. چیزی رو به دنیا نمیارم که بخواد منو از بین ببره. همونجا چالش می کنم ولی باز میاد و باز میاد...

باز به خودم میگم من بزرگم، من قویم، من فرق دارم با همه این کسشر نویسا... میگم، چالش میکنم، قوی میرم تو دنیا ولی بازم میاد...

که ناگهان سعدی می فرماید: شرط عقل نیست که با زورمند بستیزند...

به سعدی چی بگم؟ انگار دیگه باید رها کنم. بیاید کسشرامون رو بنویسم، بیخیال هرآنچه با ما خواهند کرد. علم ها و تجربه ی سعدی میگن که کسشر از بیرون کمتر به آدم آسیب میزنه تا از درون. منم این صفحه ی سیاه رو دارم واسه فارغ شدن از کسشرایی که دیگه حملشون برام سخت شده.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۶ساعت 18:13 توسط physicist| |

In The Highest Dimension...

ما را در سایت In The Highest Dimension دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 50 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:07

صفحه بندی